شبای بی تو بودن

با تو...

با تو

خدا را به راحتی احساس می­کنم

و خوشبختی در لالائی­ های من پرسه می­زند

 

با تو

به گل­ها سلام می­کنم

به گنجشک­ ها و به ثانيه­ هائی که با آنها قهر کرده بودم

 

با تو

همه چيز روبه راه هست

تنها بايد دنبال خوشبختی گنجشک­ ها باشيم

 

با تو

تمام دست فروش­ های شهر را خوشحال می­کنم

با گل­ هائی که پای تو خواهم ريخت

+ نوشته شده در  جمعه 1391/07/21ساعت 18:0  توسط سحر جون  | 

قلبي براي تپيدن...

يك روز چه عاشقانه نگاه بر نگاه پرنيازم دوختي و چه باشكوه و حريروار چون برگ گلي برايم زمزمه كردي :"دوستت دارم"...

اي كاش، تو لحظه را سرگرم مي ساختي و من، دقايق را به دياري ديگر مي فرستادم و پروردگار عاشقان، زمان را كه دوان دوان و بي وقفه راهپيمايي مي كند براي فراغت به دياري دوردست تبعيد مي كرد و در آن لحظه ي پرشور "من و تو" به ابديت پيوند مي خورديم...

باورم كن! باورم كن و بنگر كه چگونه نگاهم، هم اكنون نيز، مشتاق نگاه پر احساس توست و بر دقايق خرده مي گيرد كه چرا نمي گذرند تا من زودتر به "تو" ! به تو كه در دوردست ها انتظارم را عاشقانه مي كشي، دست يابم...

مي دانم هنوز قلبت از شور عشقي عاشقانه در قلبم مي كوبد و ديوانه وار نام تو را بر ديواره سينه ام حكاكي مي كند.

مي دانم چشمان پرحرارت از گرمي عشقمان چگونه نوازش گرانه بانوي نرم و لطيف نسيم را مي نگرد و بوسه ي ابديت را بر لبان او مهر مي زند تا بر لبان و گونه هاي سرد و يخ زده ام كه در انتظار پيوند تو آرام آرام بي جان مي شوند، هديه آورد...

مي دانم هنوز قلبم كه در سينه خاك خفته، تو را فرياد مي زند و قلب تو در سينه من، عشقمان را، عظمت بي پايان و جاودان تپش عاشقانه اش را بر عالميان آشكار مي نمايد...

براي نسيم بخوان... بخوان تا زمزمه هاي عاشقانه ات وجودم را گرم نگه دارد... بخوان و بگو كه در انتظارم، شعله هاي عشقمان را در ني ني نگاهت گرم و سوزان باقي نگه مي داري تا من نيز به تو پيوند خورم... پيوندي دوباره اما جدا نشدني. همچو قلب هاي عاشقمان كه عاشقانه مي تپند و سرود عشق را بر لبانمان جاري مي سازند...

"دوستت دارم" ...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/19ساعت 21:1  توسط سحر جون  | 

به خدا دوست دارم

خوش به حال اونايي كه ميدونن يه روز به هم ميرسن

خوش به حال اونايي كه فرصت هاي زيادي براي زندگي كردن دارن

خوش به حال اونايي كه اول راه هستن

چه خوبه سقفمون يكي باشه بازم بمونم منتظر تا برگردي پيشم

اگر چه بوسه ي اون روزمون گناه به شمار مي رفت ولي براي من مقدس بود يه جور تجديد ميثاق

اون چيزي كه به بوسه طعم لذت مي بخشه گره خوردن نفسهاي دوتا عاشقه

يه جاي مشترك ، يه جاي كوچيك

به هم قول داديم هميشه به ياد هم باشيم ، براي هم باشيم

به هم قول داديم پشت محكمي براي هم باشيم ، تكيه گاه دل هم...

به هم قول داديم مثل آئينه باشيم ، صاف صاف كه بشه زشتي ها و زيبائي ها رو توي دل هم ببينيم

قسم خورديم كه به جز هم به كس ديگه اي دل نبنديم.

تصميم گرفتيم همديگه رو كامل كنيم ، به همديگه آرامش هديه كنيم

از خدا خواستيم.......

ما هميشه از خدا خواستيم توي اين بخشش كمكمون كنه

از خدا خواستيم اگه توي اين راه گناهي كرديم فقط بذاره رو حساب عشقمون

و... خيلي چيزاي ديگه رو به زبون نياورديم

كاش مي دونستم تا چه حد به قولي كه به هم داديم پاي بند مي مونيم

به خدا دوست دارم ، توئي همه چيزم


+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/24ساعت 3:3  توسط سحر جون  | 

بازی با هم بودن...!

آدم ها کنارت هستند

تا کی؟

تا وقتی که به تو احتیاج دارند!

 

از پیشت می روند یک روز...

کدام روز؟

... وقتی کسی به جایت آمد!

 

دوستت دارند

تا چه موقع؟

تا موقعی که کسی دیگر را برای دوست داشتن پیدا نکنند

می گویند عاشقت هستند برای همیشه

 

نه... فقط تا وقتی که نوبت بازی با تو تمام شود

و اینست بازی با هم بودن...!


+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/24ساعت 2:4  توسط سحر جون  | 

بت

چند روزه که دلم میگه..؟؟!!

.

.

میگه من دیگه اون آدم سابق نیستم

آدم که نه

اون بتی که اطرافیانم از من ساخته بودن نیستم

تصمیم گرفتم خودمو تغییر بدم، یه تغییر اساسی!

میخوام واسه خودم و طبق خواسته خودم زندگی کنم نه واسه دیگران، واسه دلخوشی دیگران

میخوام بتکده و بتهایی که دیگران از من ساختن رو بشکنم!

اما بهم میگن ما به سحر با این خصوصیات عادت کردیم!!!

میگن با این تغییرات دوستانت تو رو میذارن و میرن

خب برن

خودم مهم ترم یا دیگران؟؟

اصلآ دوست واقعی کسیه که تو رو واسه خودت بخواد نه اونجوری که خودش دوس داره، نه اینکه ازت بت بسازه

کاش خدا کمکم کنه


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/11ساعت 20:31  توسط سحر جون  | 

"پروردگارا مرا ببخش"

"پروردگارا مرا ببخش"

از این که به یاد همه بودم به غیر از تو!

از این که بر کوچکترها بزرگی کردم!

از این که کار بد دیگران را به رخشان کشیدم!

از این که جایی که حق با من نبود لجبازی کردم!

از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم نه!

از این که ایمانم به بندگانت بیشتر از ایمان به تو بود!

از این که نشان دادم کاره ای هستم در حالی که...!

از این که معذرت خواستن برایم مشکل بود و انجام ندادم!

از این که غذا خوردنم ترک نشد اما نمازم قضا شد!

از این که صدایم زدند، اما خودم را به نشنیدن زدم!

از این که در حال سخن گفتن کسی، بی اعتنا بودم!

از این که تظاهر به دانستن مطلبی کردم که اصلآ آن را نمی دانستم!

از این که رسوا شدن در دنیا برایم مشکل تر از رسوا شدن در آخرت بود!

از این که موقع انجام گناه از یک طفل خجالت کشیدم و از تو شرم ننمودم!

از این که حاضر نشدم بگویم نمی دانم! حتی در لحظه ای که نادانیم برملا شد!

از این که آنقدر به فکر آراستگی ظاهر خود بودم که به آراستگی باطن نپرداختم!

از این که دیگران را به کسی خنداندم! غافل از این که خود از همه خنده دارتر بودم!

از این که سعی داشتم کار بد را در حضور جمعی توجیه کنم! با این که می دانستم غلط است!

از این که در همه چیز و همه جا با محاسبه دقیق سر و کار داشتم ولی به حساب نفس خویش نرسیدم!

از این که برای ارضای نفس آنقدر از کسی سوال کردم تا آنکه ( نمی دانم ) را از زبانش بیرون کشیدم!

از این که ...!

الهی به ما دیده بصیرت عنایت کن و ما را در شناخت عیوب خویش یاری فرما.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/09ساعت 17:21  توسط سحر جون  | 

دعایم کن

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی:

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/04/27ساعت 19:51  توسط سحر جون  | 

مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق، آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

خسته ام زین عشق دلخونم نکن

من که مجنونم، تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو، من نیستم

گفت ای دیوانه،لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من در کنارت بودم و نشناختی.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/04/03ساعت 21:36  توسط سحر جون  | 

به دنبـال خـدا نگـرد

به دنبـال خـدا نگـرد
 
 


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط یک چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
و با بی پروایی از آن درگذریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است
و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:

آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/03/10ساعت 16:44  توسط سحر جون  | 

سلام

سلام به همه دوستای خوبم

هم اونایی که در این مدت که نبودم منو فراموش کردن

و هم اون دوست جونیام که هنوز به یادم هستن و وبلاگ منو قابل دونستن

حتی زمانی که قالبش پوکیده بود

امروز بعد از دو سال و دو ماه و بیست و پنج روز ( ۲سال و ۲ ماه و ۲۵ روز ) دوباره به وبلاگم سر زدم

دلم واسش تنگیده بود...

همین طور واسه تموم دوست جونیام

 

دوست جونیا دوستتون دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/03/10ساعت 16:4  توسط سحر جون  |