an, rak eras erazeb oikey mada hedim lah ilyehk äßÊå: ** zoor nazan, az akharesh behkhoon

I asked god to spare me Pain.

God said, no.

Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me.

آسمون

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه...!!! كاش... كاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي

اگر قلبم را برايت گشودم از اين بود كه مي خواستم در حضور تو گم نشوم تفاوت آدم ها در دردهايشان است دردهايم را برايت باز مي گويم تا بداني عظيم ترين رسالت انساني را چه نجيبانه بر شانه هاي نحيفم به پايان مي برم تنديس نيستم كه هرزه بخندم لبخندم ترجمان رنج هاي ناگفته است مرا به نام بخوان 

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن....

درگیری

هيچ وقت با يك آدم احمق دهن به دهن نشو؛ چون كساني كه از بيرون نظاره گر اين دعوا هستند، احمق تر از اوني هستند كه بتونن تشخيص بدن كه حق با توست يا با اون

غم

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است

نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی... می تا زیم و گرد و خاک می کنیم زمین زیر پایمان است و اسیر یک بازی شد یم به اسم غرور... دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم سرا پا شور ... برد و باخت را می شناسیم؟ آشناییم با شعور؟ و جداییم با غم؟ یا غرق در غرور؟ چیزی در ماست روز و شب که آرام نداریم ... چیزی از جنس جستجو چیزی مثل خیال یه آرزو

بزرگترين حادثه:تولد........بزرگترين ثروت:جواني...........بزرگترين خاطره:اشنايي..........بزرگترين تجربه:عشق.............بزرگترين ارزو:وصال...............بزرگترين نعمت:خوشبختي.....................بزرگترين غم بي وفايي................بزرگترين درد جدايي................بزرگترين اندوه :مرگ.............بزرگترين بلا :نااميدي سعي كن به خاطر كسي كه دوستش داري، غرورت رو از دست بدي. ولي مواظب باش كه بخاطر غرورت كسي رو كه دوستش داري رو از دست ندي

نهایت عشق

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم ميميرم

زندگی

زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرسشی دارد اندازه عشق

آشفته دل

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجویی نقره ای، در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که روئیده با حسرت جدا کردم، و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رؤیایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم. همین بود آخرین حرفت و بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید باز کردم نمی دانم چرا رفتی، نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی، نمی دانم کجا، تا کی، برای چه؟! ...

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید، و بعد از رفتنت یک قلب رؤیایی ترک برداشت؛ و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه و عربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود. و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت، کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مُرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد، کسی فهمید که تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفتهی چشمان زیبای توأم برگرد.

زندگي گفت که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود تا چه گويد دل من,عقل ناليد کجا حل شود مشکل من , مرگ خنديد در خانه ي ويرانه ي من

***

زندگي گفت که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود تا چه گويد دل من,عقل ناليد کجا حل شود مشکل من , مرگ خنديد در خانه ي ويرانه ي من

***

گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود

***

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن....

***

اگر قلبم را برايت گشودم از اين بود كه مي خواستم در حضور تو گم نشوم تفاوت آدم ها در دردهايشان است دردهايم را برايت باز مي گويم تا بداني عظيم ترين رسالت انساني را چه نجيبانه بر شانه هاي نحيفم به پايان مي برم تنديس نيستم كه هرزه بخندم لبخندم ترجمان رنج هاي ناگفته است مرا به نام بخوان

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه...!!! كاش... كاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي

عشق

همیشه فرداست: نگاه عاشق، بهار رؤیاست         

هرگز نگفتیم بهار با ماست        

  از این تبسم، چه آید خوش ترا

که پشت هر برگ بهشت پیداست                

بگو که فردا، هجوم آبی ست        

  اگر گل از تو بشارتی خواست

بهار یعنی: قیامتی سبز                              

که روزی از عشق، نثار گل هاست    

 ببین که دنیا به چشم معنا

چه تلخ شیرین ..... چه زشت زیباست !          

دلم گرفته از این هیاهو             

   برای یک "هیچ" چقدر دعواست !

از این کبودی بخوان و بگذر !                          

هزار کابوس درون رؤیاست          

چه می شد آه ! که پَر بگیریم

به ناکجایی .... که عشق آنجاست                      

هنوز؛ هیچ است ..... هنوز؛ هرگز    

دلتنگی

مدتهاست که با تو درد دل نکرده ام، مدتهاست که با تو حرف نزده ام، مدتهاست که دیگر شبها برایم قصه نمی گویی.

و شب چه رازهایی در خود نهفته دارد!

ستاره ها که خود تجلی عشق اند و وامدار محبت.

و ماه که صلابتش را هیچ سناریویی نتوانست به نگارش در آورد و

هیچ آمفی تئاتری وسعت پذیرش جویندگان و خواستاران آن را نداشت.

حتی یاسها که عطرشان در دل شب هر خودی را از خود بی خود می سازد، نتوانستند از راز شب و ماه و ستاره ها پرده بردارند.

شبها برایم چه غریبانه می آیند .و به همراه خود غم را برایم سوغات می آورند.

و اینک شب ! برایم پایانی به همراه ندارد !

چه شبهای مهتابی که به امید آن به انتظار روزهای سیاهش صبح کردم و خود را بازیگر نقش اول زندگی کردم اما .....

مرداب

یک روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تمام وجودمو برداشت که شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم.سریع از کنار مرداب دور شدم.حالا وقتی که میبینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده.

love

@@@.....................@@@@...........@@@.................@@......@@@@@@@@@..... @@@.................@@........@@.........@@@..............@@.......@@@................@..... @@@................@@..........@@..........@@@...........@@........@@@..........@........... @@@...............@@............@@...........@@@........@@.........@@@@@@@........... @@@...............@@............@@.............@@@.....@@..........@@@@@@@........... @@@..........@...@@..........@@...............@@@...@@...........@@@..........@........... @@@@@@@....@@........@@.................@@@.@@............@@@................@..... @@@@@@@......@@@@@......................@@@@..............@@@@@@@@@

ادامه نوشته