برای عشق زندگی کن
برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده.
.برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.
برای عشق جون خودت را بده ولی جون کسی را نگیر.
برای عشق زندگی کن.
برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده.
.برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.
برای عشق جون خودت را بده ولی جون کسی را نگیر.
برای عشق زندگی کن.
حس خوب با تو بودن
دیگه با من آشنا نیست
شعر خوبه از تو گفتن
دیگه سوغاتی من نیست
من همونم که یه روزی
واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسیدن دستات
همه زندگیمو باختم
تو رودخونه ی قلبت
قایق من رفتنی بود
من از اول می دونستم
قایقت شکستنی بود
چه هراسي بالاتر از اين كه كسي خود را در درون
خويش گم كرده باشد؟چه پريشاني اي بيش تر از
اين كه كسي بيگانه هايي را در درون خويش ،
چه مي گويم؟در خود خويش،به چشم ببيند كه چنان با
خويش در هم آميخته اند و خود را همانند او نموده
اندكه اكنون من نمي دانم خود در آن ميانه كدامم؟
چه وحشتناك!
محبت چه واژه غريبي
دنيا چه لغت عجيبي
عشق چه زيبا و چه خوبي
شادي چه واژه دروغي
تنها چه كلمه آشنايي
اشك هميشه تو با مايي
غم در وجود ما پر
زندگي مثل صدف مثل در
مرگ هميشه با ماست
مردن از غم من كاست
خداي بزرگ و بي رقيب
براي من تكيه اي هست و اميد
پرواز برام يه آرزوست
رفتن به آسمونو نزديك شدن به يك دوست
سلام اول و آمدن و بودن
خداحافظي فقط براي رفتن
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستسویش دهم از رنگ گناه
شستسویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بی جا و تباه
بگوئید بر گورم بنویسند
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربون بود ولی مهر نوزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوش بود
ولی کسی بدان راه نیافت
هرگزدنبال كسي نباش كه بتوني بااون زندگي كني,
بلكه دنبال كسي باش كه نتوني بدون اون زندگي كني
مدتهاست که با تو درد دل نکرده ام، مدتهاست که با تو حرف نزده ام، مدتهاست که دیگر شبها برایم قصه نمی گویی.
و شب چه رازهایی در خود نهفته دارد!
ستاره ها که خود تجلی عشق اند و وامدار محبت.
و ماه که صلابتش را هیچ سناریویی نتوانست به نگارش در آورد و
هیچ آمفی تئاتری وسعت پذیرش جویندگان و خواستاران آن را نداشت.
حتی یاسها که عطرشان در دل شب هر خودی را از خود بی خود می سازد، نتوانستند از راز شب و ماه و ستاره ها پرده بردارند.
شبها برایم چه غریبانه می آیند .و به همراه خود غم را برایم سوغات می آورند.
و اینک شب ! برایم پایانی به همراه ندارد !
چه شبهای مهتابی که به امید آن به انتظار روزهای سیاهش صبح کردم و خود را بازیگر نقش اول زندگی کردم اما .....
اما پس از آن همه انتظار، آرزوهایم به من خندیدند و پیامی به همراه آوردند که ای غم سپید: هیچ پرنده ای بر بام خانه ات آشیان نساخته تا تو آنرا همسایه دل تاریک خود دانی !!!!.