دلتنگي هايم قصه ي تکراري است که روحم را مي ازارد تمام لحظه هايم پر است از غم دلتنگي پر است از تنهايي هاي ممتدي که شبهاي سردم را فرا گرفته است تمام زندگي ام به شوق لحظه ي پرواز گذشت به شوق رسيدن به اوج باران به شوق گذشتن از اين زنجيره ي تنهايي افسوس اکنون که در قفس تنهاي ام باز است باز هم تنهايم چون ديگر پري براي پريدن نيست

 

اشک

در آغوش...... در آغوشم بودي قطره اشکي بر گونه ات لغزيد خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم اما...! اما، آن قطره اشک براي انگشتانم آشنا بود ... آشنا بود...؟ يادم آمد....! آن هنگام که خداوند تو را مي آفريد خاک تو را با اشکهاي من سرشت، راستي به گونه هاي خيس من نگاه کن، اشکهاي من براي انگشتان تو آشنا نيست

دیگر هیچگاه از نسیم نمیخواهم به باغ خاطرات یاد مرا بیاورد.دیگر هیچگاه با ترنم صدای باران به یاد صدای تو اشک نخواهم ریخت.بگذار سینه ام به کویری سوزان و خشک مبدل شود تا هیچ جوانه ای از عشق در ان شکوفه نزند

انتظار

هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينكه منتظر بمونه

دادگاه عشق

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود، وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان .

قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ .

كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم

دیوانه

سهراب گفتى: چشمها را بايد شست......شستم ولى !.........
گفتى: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولى !..............
گفتى: زير باران بايد رفت........رفتم ولى !.............
او نه چشمهاى خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اى خنديد و گفت:
" ديوانه باران نديده !! "

زیباست به خاطر تو زیستن

و برای تو ماندن     به پای تو مردن    و به عشق تو سوختن

و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن....

و به عشق و دنیای تو نرسیدن

ای کاش میدانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست...

بدون تو و بدور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و نا شکیباست

ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست....

و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد...

امشب مي خواهم از تو بنويسم
و چه سخت است نانوشته ها را نوشتن
واژه هاي بي حرف ؛ بي صدا
بالا تر از محبت را چه مي خوانند؟
رها تر از عشق را چه مي نامند؟
مي خواهم دنيايي بسازم به نام تو
و در آن بردارم فاصله را
حذف كنم غربت را
چشم ها بي پايان
همه بر فرش فيروزه ز تو بنويسند
تو را اي شاه كليد واژه هاي آسماني

تو را چگونه بستايم؟

ميدوني چرا وقتي تو چشم‌هاي کسي نگاه ميکني بيشتر دوستش داري؟ چون خودت رو توش ميبيني

زرنگي زيباست اما نه به زيبايي حقيقت،حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي و جدايي سخت است اما نه به سختي تنهايي

با نگات برام نو شتي ديگه از عشق خبري نيست ،قبل از اون فهميده بودم از عشق توي چشمات اثري نيست،چشم تو نه تنها با من با تموم دنيا بد بود.اون که قلب تو رو دزديد کارشو چه خوب بلد بود

خواستم رنجهاي زندگي ام را تحمل کنم اما بيش از توانم رنجم دادي،خواستم بگويم آغوش گرمت را باز کن تا در آن ماوا گزينم اما دهنم را بستي،خواستم بر بلنداي آسمان عشقت اوج بگيرم اما بالهايم را شکستي

روزگار

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد .اين پرپر شدن از گل نيست و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است

زندگی

زندگی چیست؟ زندگی یک عمر کوتاهیست که پر از رنج و مصیبتهای روزگار است یک شاخه ی تریست که بیهوده می شکند و خشک می گردد پس بیا سایه ها را برچینیم زندگی پر مهر و محبت باشد.

شیطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد . و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند . و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند . و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد . و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد ----

ميگن خدا ابر رو به گريه ميندازه که گل بخنده پس هر وقت گريه کردي ناراحت نشو چون يکي ديگه داره ميخنده

عشق

عشق هرگز قادر به تملک نیست. عشق آزادی بخشیدن به دیگری است. هدیه ای نامشروط است، عشق معامله نیست عشق را دوست دارم

يادمان باشد از امشب خطايي نكنيم گرچه در خويش شكستيم صدايي نكنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنيم

کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود. اي کاش کودک بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه تو، همه چيز را فراموش مي کردم

دل شکسته

وقتي گلدون خونمون شکست !!پدرم گفت: قسمت اين بود...مادرم گفت:هيف شد...خواهرم گفت: قشنگ بود...داداشم گفت : کاش دوتا داشتيم......اما وقتي دل من شکست کسي به فکرش نبود..

 

 

وقتي خواستم زندگي کنم راه را به رويم بستند وقتي خواستم عاشق شوم گفتند گناه است وقتي به پرستش روي آوردم گفتند خرافات است وقتي خنديدم گفتند ديوانه است وقتي گريه کردم گفتند افسرده است وقتي به راستي سخن گفتم، گفتند دروغ است وقتي سکوت کردم و هيچ نگفتم، گفتند عاشق است حال بايد چه کار کرد؟!؟!؟!

 

ناپلئون ميگه: حرفی رو بزن كه بتونی بنويسی... چيزی رو بنويس كه بتونی پاشو امضاء كنی... چيزی رو امضاء كن كه بتونی پاش بايستی

يک روز عشقت را دزديدم و براي اينکه جاي مطمئني داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اينکه روزي  براي پس گرفتن آن قلبم را خواهي شکست اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت  

تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد،

مهم اين است كه فقط باشد : زندگي كند ، لذّت ببرد و نفس بكشد

 

 

کاش کوچيک بوديم............ وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم. کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد که مي زنيم باز کسي حرفامونو نمي فهمه