دیوانه
سهراب گفتى: چشمها را بايد شست......شستم ولى !.........
گفتى: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولى !..............
گفتى: زير باران بايد رفت........رفتم ولى !.............
او نه چشمهاى خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اى خنديد و گفت:
" ديوانه باران نديده !! "
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۵/۱۱/۲۷ ساعت 15:45 توسط سحر جون
|